تبليغاتX
آرامش درون

آرامش درون

مینیاتورهای ادبی

پدر روزنامه مي خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش مي شد . حوصله ي پدر سر رفت وصفحه اي از روزنامه را که نقشه ي جهان را نمايش مي داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش گفت:

   -"بيا! کاري برايت دارم . يک نقشه ي دنيا به تو مي دهم ، ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور که هست ، بچيني؟"

و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت؛ مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين کار است . اما يک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه ي کامل برگشت.

پدر با تعجب پرسيد :"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟"

پسر جواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟ اتفاقا پشت همين صفحه ، تصويري از يک آدم بود. وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنيا را هم دوباره ساختم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 19:57  توسط رضا حسن زاده  | 

راهبي كنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفكر بود. ناگهان تمركزش با صداي گوش خراش يك جنگجوي سامورايي به هم خورد: پيرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!

راهب به سامورايي نگاهي كرد و لبخندي زد. سامورايي از اين كه مي ديد راهب بي توجه به شمشيرش فقط به او لبخند مي زند، برآشفته شد، شمشيرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!

راهب به آرامي گفت: خشم تو نشانه اي از جهنم است.

سامورايي با اين حرف آرام شد، نگاهي به چهره راهب انداخت و به او لبخند رد.

آنگاه راهب گفت: اين هم نشانه اي از بهشت!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:20  توسط رضا حسن زاده  | 

الو ... الو... سلام

كسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا كسي  جواب نميده؟

يهو يه صداي  مهربون! مثل اينكه صداي يه فرشتس ، بله با كي كار داري كوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم . كودك متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟ من با خدا كار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟

فرشته ساكت بود ، بعد از مكثي نه چندان طولاني : نه خدا خيلي دوستت داره مگه كسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟

بلور اشكي كه در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شكست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميكنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سكوت ؛

بگو زيبا بگو، هر آنچه را كه بر دل كوچكت سنگيني ميكند بگو..

 ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه كرد وگفت:خدا جون خداي مهربون، خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

  چرا؟اين مخالف تقديره چرا دوست نداري بزرگ بشي؟

 آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نكنه مثل بقيه فراموشت كنم؟

نكنه يادم بره كه يه روزي بهت زنگ زدم ؟ نكنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقيه كه بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه كه بزرگن و فكر ميكنن من الكي ميگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نيستيم؟ پس چرا كسي حرفمو باور نميكنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي كودك:آدم ، محبوب ترين مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميكنه... كاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميكردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت

كاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند . دنيا براي تو كوچك است ...

بيا تا براي هميشه كوچك بماني وهرگز بزرگ نشوي ...

كودك كنار گوشي تلفن، درحالي كه لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 10:8  توسط رضا حسن زاده  |